
پرشیامگ - روزی روزگاری بحث خیلی از علاقه مندان موسیقی این بود که چرا دولت جمهوری اسلامی مجالی به هنرمندان موسیقی نمی دهد تا با ساز و آواز خویش، تازگی را در جان مردم بدمند و اینک که فضای برگزاری کنسرت به بهانه بیست و پنجمین جشنواره موسیقی فجر یک مقدار بهتر از پیش می نمایاند، چرخه عرضه و تقاضا جور دیگری دیده م۱ی کنسرت به بهانه بیست و پنجمین جشنواره موسیقی فجر یک مقدار بهتر از پیش می نمایاند، چرخه عرضه و تقاضا جور دیگری دیده م۱ی کنسرت به بهانه بیست و پنجمین جشنواره موسیقی فجر یک مقدار بهتر از پیش می نمایاند، چرخه عرضه و تقاضا جور دیگری دیده می شود. یک زمانی علاقه مندان کنسرت محمد رضا شجریان و شهرام ناظری با پتو در خیابان استاد شهریار (روبروی تالار وحدت) صف می کشیدند و می خوابیدند تا بلیت فروش تالار ساعت 9 صبح تشریف بیاورد.
یعنی حدود 12 ساعت سرما را تحمل می کردند تا حد اکثر دو ساعت از صدای ساز و آواز اساتید بهره مند شوند. اما اینک با وجود امکان فروش بلیت اینترنتی که با کمترین زحمت می توان در هر ساعت از شبانه روز و در هر جای دنیا آن را خریداری کرد، با سالن هایی روبرو می شویم که هیچ نسبتی با جمعیت میلیونی تهران ندارند. به ویژه آن که در دو ماه محرم و صفر هیچ گونه کنسرتی برگزار نشده است و طبیعتاً می بایست اشتیاق بیشتری از سوی مردم تشنه دیده شود.
بی انصافی است اگر گردانندگان کوچک و بزرگ این جشنواره را مقصر بدانیم. دست کم خود من که به جز دکتر محمد علی خبری مدیر کل جدید دفتر موسیقی، با همه کارکنان و مدیران موسیقی وزارت ارشاد رابطه دوستانه ای دارم و بارها دور یک میز چای و شیرینی خورده ایم، چنین نمی پندارم. اکنون هم با آن که هیچ مسئولیتی در امور مربوطه ندارم ولی گهگاه سری به ایشان می زنم و از نزدیک تلاش آن ها را می بینم. بنابراین یقین دارم ایراد بزرگی متوجه این زحمت کشان عرصه موسیقی دولتی نیست. اما چرا چنین است؟ مگر مردم ایران به یک باره از موسیقی رویگردان شده اند؟ اگر میزان علاقه مردم به موسیقی همگام با سایر وجوه زندگی شان پیشرفت کرده بود، امروز می بایستی به جای 20 هزار صندلی کنسرت در طول یک هفته، بالای 100 هزار صندلی عرضه می شد. اما در یک چرخش کاملاً وارونه ملاحظه می کنیم همین 20 هزار صندلی هم بی مشتری مانده و برخی از اجراها با جمعیتی کمتر از نصف سالن برگزار شده اند. عکس هایی که از سالن وزارت کشور و سالن برج میلاد در خبرگزاری ها منتشر شد و همچنین صندلی های خالی خانه هنرمندان، تالارهای اندیشه و سوره واقع در حوزه هنری و فرهنگسرای ارسباران که خود من چندین شب از نزدیک دیدم، با زبان بی زبانی فریاد می زدند برای اعتلای فرهنگ موسیقی به تعدادی گوش مفتی نیازمندیم!
چند و چون این ماجرا هر چه باشد و با هر انگیزه ای زیر ذره بین برود، در یک نکته می توان خلاصه اش کرد و آن این که مردمان ایران امروز، دل مرده اند و موسیقی نیز همانند سنت چند هزار ساله اش قادر نیست تازگی و سرزندگی را به کالبدهایشان بدمد. یا شاید بهتر باشد اعتراف کنیم جهت گیری تفریحی مردم ایران از تفریحات جمعی به سمت لذت های خصوصی کج شده است. البته ممکن است چنین هم نباشد ولی من با توجه به سنت های پیشین ایرانی و حال و روز امروز ایرانیان، چنین می پندارم.
در صحبت کوتاهی که با فیض علی حسن اف خواننده گروه «فلک» از تاجیکستان داشتم متوجه شدم بخشی از سنت های شادی آفرین موسیقایی، همچنان در تاجیکستان وجود دارند. وی می گفت هنرمندان موسیقی تاجیکستان در فرصت های متعددی از جمله جشن های ماهانه و به ویژه عید نوروز در میادین شهر و روستا برای مردم می نوازند و می خوانند، به گونه ای که هنرمند و مخاطب یک پیکره شاد واحد را شکل می دهند. یعنی نقش اصلی موسیقی به عنوان یک عنصر هویت ساز و در عین حال شادی آفرین جاری می شود. اما این جا خبری از این موارد نیست. خیلی از موسیقی هایی که ماها به روی صحنه می بریم، اساساً چنین کارکردی ندارند. بگذریم. جشنواره بیست و پنجم حواشی مختلفی داشت که من تنها دیده هایم را می نویسم و شنیده ها را کنار می گذارم.

کوک و ناکوک
یکی از دوتار نوازان پیشکسوت که خیلی برایم محترم است و نامش را نمی برم، به همراه یکی از شاگردانش روی صحنه آمد و بدون این که دستی به گوشی های سازش بکشد، نواخت و خواند. دو سیم دوتارش به شدت ناکوک بودند، به گونه ای که تعدادی از دوتارنوازان کنار دست من هم به پچ پچ افتادند. اما آن هنرمند عزیز که به گمانم ممکن است دچار نارسایی شنوایی شده باشد، هرگز این ناکوکی را تشخیص نداد و تا آخر برنامه اش با همان سیم های ناکوک، دمار گوشمان را درآورد. حتی آواز بسیار گیرایش قربانی این ناهماهنگی شد. اما وقتی نوبت اجرای شاگرد این استاد گرانمایه رسید، با اولین زخمه بر ساز متوجه شدیم که این یکی بر خلاف ساز استاد کاملاً کوک است. جالب این که استاد با اطمینان به شاگردش دو بار تذکر داد سازش کوک نیست اما شاگرد زبل ایشان با حفظ حرمت استادش، جوری به او فهماند که نگران نباشد. حقیقتاً خیلی دلم برای این هنرمند شریف سوخت. پیشتر از این کارش حرف نداشت ولی وقتی به هر دلیلی انسان به نامیزانی عادت کند، آنگاه صدای میزان برایش، نامیزان جلوه می کند.
فضول تر از من
در لابی هتل پرشیا کنار دوتارنوازان شیروان نشسته بودم. از موسی الرضا ولی نژاد سرپرست گروه جولان خواستم دوتارش را ببینم. باز کرد و تحویلم داد. من در عالم خود سیم هایش را چپ و راست می کردم که یک آقای بیگانه از راه رسید و بدون هیچ معطلی و اجازه ای ساز را از دست من گرفت و کنارم نشست. پنجه پشت پنجه بر ساز فرود می آورد و من صدای موسیقی ترکمنی می شنیدم. همه اطرافیان تعجب کردند که این غریبه چقدر آشنا می نوازد. آخر کار معلوم شد ایشان یرساین باسیکارا Ersaiyn Baddykara هنرمندی از کشور قزاقستان است که برای اجرای موسیقی به جشنواره بیست و پنجم دعوت شده است. با کمک دوست ایرانی قزاق تبار آقای جعفر شادکام پرسیدم، چگونه به این راحتی با ساز شمال خراسان برایمان موسیقی ترکمنی نواخت و او پاسخ داد پرده های این دوتار خیلی شبیه دوتار ترکمنی است و من بی آن که ترکمنستان رفته باشم مدتی نزد یک استاد ترکمن در آلماآتا کار کرده ام.
ترجمه، ترجمه
نشست پژوهشی یریک ژوسب اف میرزا علی اویچ Yerik Zhusupov دیگر هنرمند قزاقستانی با دیرکرد جعفر شادکام (ایرانی قزاق تبار) روبرو شد و چون خانم دکتر راضیه سلطان اف Razia Sultanova پژوهشگر ازبکستانی مقیم لندن هم حضور داشت، قرار شد سخنرانی جناب ژوسب اف به روسی باشد، بعد توسط خانم سلطان اف به انگلیسی برگردانده و در پایان توسط دکتر محمدرضا آزاده فر به فارسی سلیس اصفهانی شنیده شود! خلاصه آخر برنامه جعفر شادکام رسید و ناکام بر صندلی نشست.
اما جالب تر این که روز بعد برای برگردان سخنرانی خانم دکتر راضیه سلطان اف از انگلیسی به فارسی، یک خانم جوان استخدام کردند. نتیجه این شد وقتی استاد دانشگاه کمبریج جمله ای می فرموند، خانم جوان هم وطن ما به فارسی بر می گرداندند و چون دکتر محمدرضا آزاده فر (دانش آموخته در انگلستان) به عنوان مدیر بخش پژوهشی کنارشان نشسته بودند، ترجمه های فارسی ایشان را بار دیگر به فارسی سلیس بر می گرداندند! من نمی دانم این خانم دکتر انگلیسی ازبکی الاصل چه فکری در باره ما کرد. دو نفر در چپ و راستش نشسته اند و حرف هایش را دوبار دوبار برمی گردانند!
جادوی گروه لیان
در طول سه روز با دو هنرمند قزاق رفیق شدم و علت این رفاقت را هم ناهمزبانی می دانم. آن ها فقط قزاقی و روسی بلد بودند و من فارسی، ترکی، بختیاری و کمی انگلیسی. هیچ وجه اشتراکی بین ما نبود. حتی ده واژه انگلیسی به گوششان نخورده بود. کم کم متوجه شدم حدود بیست تا سی واژه ترکی را از ترکمن ها آموخته اند. همان شد سرمایه و ما هم زدیم به کار و خلاصه شدیم یار غار! اما این ارتباط خیلی نقص داشت و گاه هر دو طرف ناکام از لفاظی هایمان، بی خیال ادامه اش می شدیم. خلاصه غروب روز سه شنبه 11 اسفند چیزی به من گفتند و پاسخی هم شنیدند که بعد فهمیدم پرسش و پاسخ هایمان هیچ ربطی به هم نداشته است! ناامیدانه هر سه سر به زیر افکنیدم و چون من سر بالا گرفتم، یک چهره قزاقی دیگر دیدم که با علی رزم خواه (کارمند دفتر موسیقی) به فارسی صحبت می کرد. فوری کمک گرفتم و روشن شد آن ها دوست دارند به یک کنسرت موسیقی ایرانی بروند. خوشبختانه بلیت داشتم و از پیش هم محسن شریفیان گفته بود هر تعداد مهمان دارم می توانم بیاورم. نیک می دانستم با دیدن اجرای گروه لیان، این دو موسیقیدان قزاقی با خاطره ای خوش به آلماآتا خواهند رفت. در دو سه قسمت اول، واکنش خاصی از ایشان ندیدم ولی وفتی محسن شریفیان نی انبان را آویخت و نی جفتی را برداشت، آقای ژوسب اف میخ شد! کمی به جلو خیز برداشت و سراپا گوش. لذت من هم دو گانه شد. هم از موسیقی پرشور سواحل خلیج فارس بهره داشتم و هم از این که مهمانم چنین غرق در شور و شعف است. ظاهراً آن همه، هیمنه از نی جفتی برایش غیر منتظره بود. به ویژه آن که شریفیان در تکنوازی سنگ تمام گذاشت و جادوی انگشتانش بر پیکر کوچک این ساز همه سالن را به هم ریخت. دست آخر قزاق ها با بالا گرفتن انگشت شصت به علامت OK به من گفتند: یاغچی کنسرت (کنسرت خوب) و من هم گفتم چوخ یاغچی (خیلی خوب) که با خنده تأیید کردند.
"هوشنگ سامانی"
- بهروز صفاریان ؛ تولدی از جنس ملودی های دلنشین
- مجبور به اجرا در استادیوم تنیس شدیم
- محمد سرير در يادمان محمد نوری پيانو می نوازد
- روادید آمریکا برای احسان خواجه امیری هنوز صادر نشده
- گزارش تصویری از تمرین کنسرت یادمان نوری
- «مخزن» جلال تهرانی با موسیقی علیرضا مشایخی
- باید به تو برگردم از بهترینهای موسیقی است
- آلبوم دانیال دادور شهریور منتشر می شود








