
مجله موسیقی پرشیا - هر هنرمندي با يك صفت بارز هنري، يك خصيصه كمياب (گاهي هم ناياب) و به قول اهل تفكر، با يك نوع «كاراكتر» (شخصيت) شناخته مي شود و مهر و امضاي او همان است. بعضي ها به آن «فرديت» هم مي گويند، كه البته عنواني است تا حدي درست (فقط تا حدي) ولي اصلادقيق نيست. هستند هنرمنداني كه شخصيت را دارند، يعني به هر حال از افرادي كه استعداد معمولي دارند، مجزا هستند، ولي بي بديل نيستند و مشابه هايي هم دارند، گاه بالاتر از خود و گاه پايين تر.
اين «مشابه» ها نيز هر كدام استقلال خود را دارند و حسابشان از خيل مقلدانشان جداست. فرديت داشتن، مرحله اي بالاتر از شخصيت داشتن است. فرديت، شخصيت «خاص» است. نظير و بديل، كمتر دارد يا اصلاندارد. در نسل گذشته، زنده ياد فرهاد مهراد، نمونه بارزي از اين افراد بود و هنوز هم بي بديل است و مانندي پيدا نكرده است. گو اينكه دوره زمانه آنها، براي پروراندن افرادي كه صاحب تشخص فردي بودند، خيلي مستعدتر از دوره هاي بعدي بود. دوره ما، براي مشابه سازي مستعد است. دلايلش هم به ما مربوط نيست. پژوهشگران بايد در اين امر نظر بدهند.
در موسيقي اي كه فعلاقرار گذاشته شده «پاپ» بنامندش (و در واقع «آهنگفارسي» مناسب تر است)، داشتن كاراكتري فردي، كليد موفقيت است و رمز ماندگاري. هرچه فرديت ناب تر، ماندگاري بيشتر.
«مشابه» ها، زود به صحنه مي آيند و زود هم عرصه را خالي مي كنند، چون مايه اي محدود دارند و خوب، عمر كاريشان هم محدود است. هنرمنداني كه غير از استعداد هنري، از موهبت هوش و فراست هم بهره داشتند، خيلي زود فهميدند كه بايد «خودشان» باشند، تا بمانند و با تقليد از ديگري ماندگار نتوانند شد. فرهاد مهراد و فريدون فروغي با تقليد از خوانندگان خارجي شروع كردند، ولي خيلي سريع دريافتند كه بايد «خودِ» اصيل شان را پيدا كنند، كردند و ماندگار آغاز شدند. عماد رام و نوري از همان اول كار هم «خود خودشان» بودند، و لشكري از مقلدان شيفته، از چهار پنج نسل به دنبال شان است و مردم هنوز به دنبال اصل ها هستند و نه بدل كارهاي حرفه اي. هرچند كه برخي از اين بدل كارها، زحمت بسيار براي كارشان كشيده باشند.
تعريف «شخصيت» و دست بالاتر از آن؛ «فرديت»، به يكي دو صفت محدود نمي شود. مجموعه اي از توانايي ها را لازم دارد: شعور در انتخاب موسيقي مناسب، فراست در فهم شعر درست و انتخاب آن براي ترانه اي با آن، پيدا كردن لحن هاي جفت و جور براي تكان دادن قلب مخاطب، درك شفاف از روح زمانه: تپش ها، سرخوردگي ها، اميدها و نااميدي ها، مهارت در طرز بيان احساسات و... خيلي نكته هاي ديگر كه براي هنرمند هوشمند، به وقت فعاليت و كار حرفه اي معلوم مي شود، و جاي نوشتن شان نيست. بهتر است به جاي اينكه با كليشه معمول بگوييم «رمز ماندگاري... »، از «رموز ماندگاري» بگوييم. اگر بتوانيم تمام آنها را به درستي بشناسيم، كه البته بعيد است. اين «رموز» در هر هنرمندي، به طرز مخصوص خود اوست و با ديگري فرق دارد.
بعضي از اين توانايي ها، اكتسابي اند، ولي نويسنده اين يادداشت، مدعي است كه همه اينها، هم به ذات مستعد و هم به موهبت محيط بستگي دارند ولي برخي از كليدهاي موفقيت، واقعا بايد با هنرمند متولد شوند و اگر نشوند، ديگر چاره اي نيست. يكي از مهم ترين هاي كليد موفقيت، «صدا» است. صداي ذاتي، صداي خوب، صداي دلنشين و تاثيرگذار، صدايي كه مثل صداي كسي نباشد و طنين تازه اي در قلب شنونده ايجاد كند.
ما از كنار اين موضوع، يعني «صدا» به سادگي مي گذريم و آن را بديهي مي دانيم در حالي كه موضوعي است بسيار پيچيده و عميق، كه در فرهنگ ما بررسي نشده است. شايد هيچگاه نمي توانيم مولفه هاي بيشماري كه يك «صدا» را ماندگار و بديع جلوه مي دهد را بشناسيم و آنها را تبيين و تحليل كنيم. در جوهره «صدا» چه عوامل ناشناخته و مرموزي وجود دارد؟ گفتيم جوهره صدا، و نه تكنيك آن، كه در هر نظام موسيقايي، از سنتي تا كلاسيك تا پاپ، تعريف مشخص خود را دارد. تكنيك ممتاز و عالي، صدا را درخشان تر مي كند ولي نمي تواند جوهره اي را «ايجاد» كند، تكنيك آواز و ضربي خواني رفيعي، محمودي خوانساري و ايرج بسطامي، در مقايسه با استادان بزرگ هم عصرشان، گاه بسيار محدود و «خلاصه» است، ولي ماندگاري آنها در دل مردم، به دليل جوهره صداي ذاتي، بسيار بيشتر از بعضي «استاد»اني است كه در رديف داني و پيچ و خم هاي دشوار صداگيري از حنجره و نيز در شعرشناسي، فرسنگ ها از آنان جلوتر بودند.
شايد بارزترين عنصري كه «صدا»يي را دلنشين و جانسوز مي كند، عنصر «درد» است. در كشوري كه هر كدام از افرادش، از بستر مهد تا سنگ لحد، زخم ها از زمانه و زندگي بر دل و جانش دارند، تكريم «درد»، آييني باطني است.
ذهنيت عموم مردم با همه ناآگاهي از پيچ و خم هاي فني موسيقي، تشخيص دل آگاهانه اي دارد از عنصر زرين «درد» و نيك ادراك مي كند تفاوت بين صدايي كه درد را از درون فرياد مي كند، با صداهايي كه آن را با ريب و ريا به خود مي بندند ولي در عمق جانشان از آن نشانه اي ندارند. در فرهنگ اين خاك، نقطه زرين شخصيت فرد صاحب هنر، در تجلي بخشيدن به همين عنصر است و نيز، جلادهنده هنر اوست، مگر شمس تبريزي نفرمود «...مطرب كه بي درد باشد ديگران را سرد كند؟» و عجب از اين فرهنگ غريب كه ذات طرب را از درد و داغ جدا نمي داند!

محسن چاوشي، مثل بسياري از چهره هاي از ياد نرفتني در موسيقي مردمي صدسال گذشته ما، از همين بستر، همين فضا و همين مفاهيم، برخاسته است. همه اين عناصر در صداي او به رعنايي و استواري، قد كشيده اند. بعيد بود كه صداي ديگري هر چند خوب و خوش، ترانه «سنتوري» را مي خواند و اينچنين به اعماق دل ميليون ها جوان اين مرز و بوم مي نشست. در صداي اين نخل بلند بالاي جنوبي، كيمياي «درد»، به سه معنا حضور دارد: فردي، اجتماعي و تاريخي؛ او خواننده اي غريزي است، اما غريزي بودن و ناآگاهي فرهنگي او به اين مسايل، از جنسي اصيل و پاكيزه است و همين نيز اقبالش را براي ماندگار شدن افزايش مي دهد.
دانش تحسين آميز او در كار با صداسازهاي الكترونيكي و رايانه هاي موسيقي، فهمش در انتخاب شعر، بركناري لحن زيباي او از لمپنيسم رايج و «سرد» خواندن (ويژگي هايي ناپسند، و متاسفانه رايج در بسياري خوانندگان جوان)، معصوميت جواني، و احترامي كه براي حرفه خود به عنوان كاري انساني ـ و بعدا هنري ـ قائل است، اقبال او را در ماندگاري باز هم افزايش مي دهد. محسن چاوشي يك پديده است در سال هاي بعد از انقلاب اسلامي و واقعا نمي شود او را با هيچ كس ديگر مشابه انگاشت، و تنها، آن نخل تنومند برآمده باز هم از جنوب ـ رضا صادقي نجيب و مهربان ـ است كه در نوع خود، مي تواند همراه با او به ياد بيايد. تا وقتي كه در گوشه اي از اين آب و خاك، جواني از غم نان، از بي كسي، از يغما رفتن دردانه اش به دست فقر و احتياج، و از نامهرباني محبوبي، بغض نتركيده اي را همچون سنگي در گلو فرو مي بلعد و از ايوان اشك هايش به پياده روهاي بي كسي و بلاتكليفي فرود مي آيد و داغ هاي هولناك روز و شب را به سينه حمل مي كند، جواني معصومِ صداي دردآشناي چاوشي، قصه ها و غصه هاي او را مي گويد و مرثيه خوان دل هاي ناآرام آنهاست.
محسن چاوشي، آينده اي درخشان تر مي تواند داشته باشد اگر از فريب هاي فرصت سوز كه در كمين هر جوان بااستعدادي نشسته، در امان بماند. در مسير چنين استعدادهايي، فرصت هاي عالي در كنار انبوهي از سراب ها، توهم ها و حسادت ها قرار گرفته اند و متاسفانه نيروهاي منفي، برآيند قوي تري دارند تا نيروهاي مثبت. در مورد «سنتوري»، خوش اقبالي محسن چاوشي در اين بود كه به شايستگي براي ساخت و اجراي آن انتخاب شد، و چه درخشان از عهده برآمد، و بداقبالي او در آن همه ماجرايي بود كه بر فيلم سنتوري و بر موسيقي و ترانه آن رفت، و هنرمند جواني را در آستانه درخشش موفقيتش، نامراد گذاشت اما مسير پيروزي ها هميشه آكنده از شكست هايي است كه اگر از آنها درس درستي گرفته شود، هنرمند را قوي تر و پخته تر مي كند. مركز موسيقي حوزه هنري، اولين ارگاني بود كه استعداد جوان و پوياي چاوشي را در سال 1386 قدر شناخت و براي توليدات آينده او طراحي دقيق كرد. پاكيزگي موسيقي و لحن خوانندگي چاوشي، ايده توليد آلبوم «13» را پيش آورد كه اساس آن، اجراي موسيقي پاپ با اشعار كلاسيك فارسي بود. چاوشي واقعا كار را جذاب از آب درآورد، و اگر منتشر مي شد، در آن زمان، جواب دندان شكني بود به آدم هايي كه ادعا مي كردند شعر كلاسيك و كهن با موسيقي امروزي جفت و جور نيست. اما به قول يكي از دوستان ظريفه گو، آلبوم «13» براي هيچ كدام از دست اندركارانش خوش يمن نبود و خرافه قديمي نحسي 13، آنها را از جمله نويسنده اين يادداشت را گرفت چرا كه مشاورانِ «معتمد»(!) مشاوره هاي غلط مي دادند و پشت پرده ندا سر مي دادند كه اصلامشكل فيلم سنتوري بيشتر مربوط به شخص چاوشي است!! بعدا ديديم كه چنين نبود. مدير و حامي آلبوم، با تندبادي از پشت ميز مديريت به گرداب حوادث پرتاب شد، در هر صورت هر كدام از يك طرف پراكنده شديم. «سنتوري» همچنان معطل مجوز ماند، چاوشي به ناچار، آلبوم «شاخه نيلوفر» را توليد كرد و مجوز گرفت (مدت ها موسسه آواي باربد پيگير بود) بيرون داد و البته آنطور كه پيش بيني مي شد استقبال شد كه خوشبختانه توفيق آلبوم «ژاكت»، بي توفيقي قبلي را تا حدودي جبران كرد.
«حريص» به عنوان سومين اثر انتشار يافته رسمي او نيز كه بيشتر شاكله آلبوم دارد و مجموعه هم خوان و هم محتوايي است و مشخص است يك هدف و موضوع را نشانه گرفته است، باوجود استقبال عمومي و جذابيت به نظر بنده از لحاظ ترانه و ريتم و رعايت تمامي ذائقه هاي شنيداري به اندازه «ژاكت» نظرها را تامين نكرده است. چاوشي حتما كارهاي خوب ديگر هم دارد و خواهد داشت، ولي آلبوم «13» حساب ديگري دارد و اگر در بيايد، نشان مي دهد كه آهنگساز/ خواننده در جفت و جور كردن مفاهيم اخلاقي و عرفاني اشعار بزرگان ادب پارسي (نظير سعدي، عطار، حافظ، مولوي و شهريار) با ملودي هاي پاپ امروز، چقدر تواناست و چه خوب، هنر موسيقي خود را در خدمت آن مفاهيم عالي قرار مي دهد. اجراي او در «13» مخالفان و منفي بافان را متقاعد مي كرد كه مدام از «تلخي ها و سياهي هاي موسيقي چاوشي» مي گويند و مثل اينكه دوست دارند او را و هم دوره اي هاي او را در همين چهارچوب تنگ و حقير، حبس كنند، اما واضح است، واضح تر از آفتاب، كه نيروي نبوغ جوان محسن چاوشي، اين «فرضيه» ها را در هم خواهد شكست. هر چند كه او سابق بر اين نيز عملانشان داده كه مهارتش فقط در آوازهاي بغض آلود و تيره نيست و رابطه او با حنجره اش، مثل رابطه بازيگري كاركشته است با چهره و بدنش، و از آن به عنوان ابزار بيان مطالب دلخواهش بهره مي گيرد. كافي است گوش كنيم به آثاري كه او در ارتباط با موضوعاتي مثل فلسطين، امام رضا (ع)، محرم، توبه نامه و خشخاش (در ارتباط با اعتياد) و موضوع هاي ديگر خوانده است كه اتفاقا اينها در حال حاضر نيز قابل انتشار رسمي هستند.
نه، چاوشي حتي محدود به خود هم نيست و نمي تواند باشد. چاوشي مي تواند صداي آينده موسيقي پاپ ايران باشد.
- پرونده اي براي پنجمين نمايشگاه بين المللي رسانه هاي ديجيتال
- کدام خوانندههای پاپ در روزهای پایانی سال به صحنه میروند؟
- پاسخ ميرزماني به دو حاشيهي اين روزهاي موسيقي
- اردشير و اردوان در فستيوال موسيقي محك
- گفت و گو با کوروش يغمايی در خانه آئينه
- آلبوم پرفروش خواننده اعجاب برانگیز بریتانیا
- پایور مرد عمل بود نه حرف (به بهانه چهلم)
- فرهنگ شريف به دليل بيماری به اجرايش نرسيد









نظرات
عاشقشم.تو دنیا تکه.
هیچ خواننده ای نمیتونه یه سرفه آقای چاوشی باشه
واضح است محسن چاوشي خواننده نيست ... صدا پيشه است !!!
محمد از کرمان
من عاشق صدای اقای چاووشی هستم
vagehan doroste , aliechavoshi
مشخصه که با همه وجودش می خونه بعضی آهنگاش