مجله موسیقی پرشیا

Home سنتی خبر نشان مرغ طلايي براي خواننده مرغ سحر

نشان مرغ طلايي براي خواننده مرغ سحر

پست الکترونیکی چاپ PDF

پرشیامگ - حسن كسائي نوازنده برجسته ني ضمن ارسال تقديرنامه‌اي براي نادر گلچين، نشان «مرغ طلايي» را به خاطر برترين اجراي تصنيف جاودانه‌ «مرغ سحر» به وي اهدا كرد.

كسايي در متن اين تقديرنامه آمده است: از مجموعه ترانه‌هايي كه در عمر هشتاد و يك ساله‌ خود شنيده‌ام، شعر و آهنگ مرغ سحر ساخته مرتضي ني‌داود و سروده ملك‌الشعراي بهار با تنظيم فرامرز پايور و صداي نادر گلچين، نه تنها سرآمد بوده، كه كلام مؤثر بهار، زنگ دل مي‌زدايد و براي زخم دل، مرهمي است بي‌نظير. «مرغ سحر» داستان خستگي، و ناله‌اش قصه‌هاي بي‌پايان ماست.

عقيده دارم كه اين درهم‌آميزي آهنگ، شعر، تنظيم و خواندن، يك اتفاق نادر در موسيقي ما بوده است. تا كجا و تا كي، مادر گيتي ديگر يك ملك‌الشعراي بهار بزايد؟ گُلچين عزيز؛ تو خودت گُلي و اين ديگران هستند كه بايد از نواي دل‌انگيز صوت تو گُلچين باشند. مي‌دانم كه سال‌هاست از اين هياهوي موسيقي به دور بوده‌اي و خاموشي گزيده‌اي، اما اين را بدان كه قدر صداي نرم و دلنشين‌ات با همين تصنيف «مرغ سحر» كه خوانده‌اي، پيش اهل نظر، براي هميشه محفوظ خواهد بود.

من كه عمري را در راه هنر موسيقي سپري كرده‌ام و رنج و مرارت بسيار كشيده‌ام، نيك مي‌دانم كه «آواز»، شيون‌هاي ناهنجار نيست،... و اساساً استادي در كار و عمل هنرمند است، نه در لفظ ديگران! من هرگز اهل مداهنه نبوده‌ام و نيستم، ولي لازم ديدم كه در اين وقت و هنگام، و پس از گذشت سال‌ها، از بهترين پديدآورندگان تصنيف جاودانه «مرغ سحر»، به سهم خودم، ياد و تقدير كنم. موسيقي ما گرچه در اين ساليان، فقير و يا بهتر بگويم: تحقير شده است، اما.... اي خدا، اي فلك، اي طبيب، جوان‌هاي ما را ياري كن تا راه صحيح در اين هنر بپويند؛ و فرداي بهتري براي آن بجويند.



 

نظرات: 

 
+3 #1 غلامرضا محبی 1388-12-05 20:03
استاد کسائی را احتمالا" کسی بهتر از من نمیشناسد او نه ستودنش ونه تحقیر کردنش بدون حساب وکتاب نیست یاد آمد در اصفهان برای آقای پایور بزرگداشت در سالن خانه جوانان بود استاد کسائی به اتفاق شادروان استاد ارحام صدر ودائی مخلص در ردیف جلو نشسته بودند من وعلیرضا... که هنوز آوازه شهرتش جهانی نشده بود در ردیف آخر بودیم واز هر دری سخن میگفتیم چرا که مداحی وتملق جای هنرنمائی وشنیدن موسیقی را پرکرده بود علیرضا گفت نمیدانم چرا استاد کسائی از من بدش میآید؟ تعجب کردم گفتم جدی میکوئی ؟ گفت مگر میشود با تو شوخی کرد. دستش را گرفتم گفتم برویم ببینم موضوع چیست ؟وقتی به ردیف اول محل نشستن استاد کسائی رسیدیم نمیدانم انتراکت بود یامورد دیگری پرده صحنه بسته بود وعده ائی مشغول پذیرائی بودند سر خم کردم وبه رسم ادب سلام به آقای ارحام وسپس به آقای کسائی نمودم علیرضا هم موءدبانه کنارم ایستاده بود گفتم علیرضارا آوردم دستتان را ببوسد.. چند لحظه گذشت استا د فرمودند من خیلی وقته بچه...ی را کنار گذاشته ام .سرم گیج رفت و علیرضا بغلم کرد ومرا به انتهای سالن باز گرداند گفت خیلی ترسیدم که واکنش بد نشان بدهی این بنوشتم که هموطنان بدانند بزرگان هم کار ناپسند ودور از فرهنگ بنمایند.
 

نوشتن نظر

عضویت در خبرنامه